خرید بک لینک

سال 91 و 92 از بهترین سالهای عمر من بودن

علیرغم تنهایی وحشتناک و مطلقی که داشتم و

ترسی که شبانه روز با من بود مگه این که خودم رو به اون راه می زدم

بازم ته ش خوب بود

عید پارسال وقتی از ایران برگشتم حس یه برگ خشک روی امواج اقیانوس رو داشتم

فکر می کردم هیچ گوهی نمی تونم بخورم و هیچ برنامه ای برای یک ثانیه دیگه نمی تونم بریزم

فقط زندگی می کردم که باشم انگار وظیفه م بود زندگی کنم چون بلد نیستم و جرات مردن رو ندارم

بدون هیچ فکری به فردا زندگی می کردم

سال 92 البته کمی نگذشته از عید بهتر شد با ترس و لرز اوایل قدم بر می داشتم

تا جولای از راه رسید باز هم در سکوت کامل تصمیم بزرگی گرفتم اعتماد کردم اطمینان کردم

مجبور بودم گاهی غیر از اعتماد کردن غلط دیگه ای نمی شه کرد !

تولدم سورپرایز شدم پروپوزد شدم و ماه مارچ دو بار عقد کردم یک بار اسنرالیایی یک بار ایرانی

ایران رفتیم

خیلی کوتاه بود

هم خوشبختانه هم بدبختانه که کوتاه بود

دلتنگی به هیچ وجه برای ایران ندارم نداشتمم

فقط به خاطر خونواده م می رفتم

ولی وقتی پامو فردای عقد گذاشتم ویلا

وقتی نشستیم توی کافه قنادی لرد و نون خامه ای ها رو اوردن

وقتی برای اولین بار بعد از صدها عکس سلفی , عکس با روسری انداختم باهاش

وقتی ورژن ایرانیش رو دیدم

وقتی رفتیم طلافروشی های اون اطراف

وقتی رسیدیم میدون ولیعصر

روحم پر زد

روحم نفس کشید

وقتی رسیدم میدون انقلاب

وقتی بوی کتابها توی مشامم پیچید وقتی دلم نمیومد برم و وقت نداشتم باید بر می گشتم خونه

زنده شدم دوباره

گفتم چه گوهی خوردم اینا رو برای خودم تازه کردم یادم رفته بود

همه ش یادم رفته بود

هویتم تو ایران یادم رفته بود

زنده زنده جلو چشمم راه می رفتن حالا

اینجا حالمون بهتره به خدا

آرامش هست دیوونه کمتره نمی گم نیست ولی خیلی کمتره

ولی خوب جای خالی اون همه عشق همیشه تو دل من خالیه

دلم پر می زد برای شرکتهایی که کار کرده بودم برای همکارای ایرانم

وقت نبود لامصب

وقت نشد

رفتم شوعر کردم اومدم همین !

برچسب: نویسنده: حسن تاريخ: جمعه 22 فروردين 1393 ساعت: 23:10

صفحه بندی