خرید بک لینک

یه وقت به پشت سرت نگاه میکنی میبینی اول و آخر زندگیت شده یه مشت خاطره...

خاطرهایی که هیچ جوری نمی تونی از فکرت بیرونشون کنی...فقط مجبوری باهاشون کنار بیای

دیگه آدم حسابی خیلی کم پیدا میشه...آدم حسابی

آدمهایی که من میشناختم یا همشون مردن...یا پیر شدن...یا گم و گور شدن...یا سر از تیمارستان درآوردند

این روزها هرکی از من میپرسه حالت چطوره ؟ فقط میگم...خوب که نیستم البته بد هم نیستم چطور چیزی شنیدین ؟...ولی در کل خوبم تحمل میکنم...به کوری چشم حاسدان و ناقدان حالم خوبه...

ممکنه بپرسید این حاسدان و ناقدان کیان ؟...

میگم تو مملکت ما بخل و کینه و تنگ نظری شغل دوم همست...خارج از کشور بدتره...از دوست بگیر تا دشمن...یا بهتر بگم از اون بالا تا اون پایین

وقت غذا اگه کسی بپرسه چی میخوری ؟ میگم غصه...چی واست بکشم...میگم خماری

موقع آبگوشت به پیاز میگم عاشقتم و یه آروغ خوشکل هم تنگش

هر کی میگه کار و بار چطوره میگم دستم به دهنم میرسه...لازم باشه انگشت میکنم تو حلقم تا گهی که خوردم رو دلم سنگینی نکنه...بالا و پایین نداره تو این نکنی اونوقت روزگار پایینی رو هدف میگیره...پس بهتره خودمون دست بکار بشیم

تو این مدت چندتا علاقمند واسم پیدا شد...به هیچ کدوم نه نگفتم...گفتم شوهر دارم !

اسمش مهم نیست...روزگار...دنیا...زمونه...هزارتا اسم داره حتی تغییر جنسیت هم میده...میشه فرزانه...خبر دارم دست اول غیرت دارم رشتی البته اصطلاحه جون مادرتون گیر ندید باید برم واسه آبجیم و عشقش !!!! سفره عقد سفارش بدم...دادم اونم به چه خوشکلی بعد از این همه وقت باید اینو بفهمم ؟ اون پچ پچها با شادی این همه دور و نزدیک شدن همش واسه همین بود قضیه ماشین و روز سرد و سالروز بابا و مامانش رو که یادتون هست ؟ از چند روز قبلش شروع شد...تقصیر من بود که اعتماد داشتم و همش سرم تو کار و سرویس دادن یا بهتر بگم شدن واسه خانواده و کارهای شرکت و اسکی رو کارهای مامان و هزارتا کوفت و زهر مار دیگه...بخدا من شدم مادر این همه آدم همه بی خیال...وای تو زبانت بهتره تو راحت تر از ما صحبت میکنی من حوصله ندارم و خودت برو درستش کن و این مزخرفات...خر شدم مسئولیت قبول کردم خر شدم ایران همیشه کلاس زبانم بهترین بودم...بکش حقته...حتی به ذهنم خطور نمیکرد که داره کنار گوشم یه رابطه عشقی شکل میگیره...امروز جلوی همه حتی اون کره خر انقدر زدمش که دستام درد گرفت...جلوی در خونه لب و بغل و این حرفها خاک تو سر من که 4 5 تا همسایه ایرانی پیدا کردم و فکر کردم یکی دیگه هم مثل من کنارم هست که به پسر بی تفاوته ! خرم دیگه...خودم کردم ولی حس بدی داشتم نه بخاطر اینکه چرا رفته...مگه هر دوباری که ولم کرد من حرفی زدم ؟ اعتراضی کردم...چرا بمن دست میزد ؟ چرا میومد پیشم ؟ چرا مدام منو تحریک میکرد...من بدبخت داشتم عادت میکردم...داشتم زندگیمو میکردم سرم تو کار خودم بود به همه گفتم چی بینمون میگذره...بنظرتون چی جواب گرفتم ؟ مقصر خودتی...طرفداراش بیشتر هم شدن...علاقه اون لندهور و وقتی نوازشش میکرد...مامانم که میدونست و هیچی بمن نگفت...امروز زنگ زدم ایران بهش گفتم چرا هیچی بمن نگفتی ؟ میگه زمان فقط همه چیزو درست میکنه...به بچت فکر کن اون مهمتره عزیزم انقدر خودتو اذیت نکن راستش حالم بد نیست نرمالم گریه نکردم فکرم رو هم مشغول نکرده...فقط گفتم فقط بیانش کردم...انگار کار خدا بود...نیلوفر و یکساعت تلفنی حرف زدن و عکسهای جدیدش انقدر آروم و خوشحالم کرد که دیگه واسم اهمیتی نداره...سه هفته دیگه میاد...اونم فقط بخاطر صدور پاسپورت همین فقط باید وایسیم بیاد درخونه دکترخاله...به مامان و بابام داره حسابی خوش میگذره با نوه شون و شقایق پرستارش میرن خرید میرن دید و بازدید فامیل با دوستاشون پارتی گرفتند البته بماند که یکم مامور بازار شد ولی رشوه و خلاصه مهمونی یه مشت جوون بالای 40 سال که همشون قطار قطار آشنا همه جا دارند واسشون لطفی نداشت و به قول مساعد به عدم ایجاد مزاحمت واسه همسایه ها ادامه دادند...هر روز واسم میشینه و از خوبیهاش میگه از نیلوفر از اینکه باورش نمیشه که من اینو ازش خواستم و چقدر احساس آرامش میکنه ...چقدر با هم مچ شدند نیلوفر بهونه گیر نیست یکم خجالتیه ولی خوش جوشه عشقش پازل و خونه سازیه...شادی میشینه با یه دقتی کارهاشو نگاه میکنه خوب مامان بزرگ شده نوه عزیزش هم عشق خونه سازیه مثل خودش دیگه دکترخاله که مدام داره شخصیتش رو تحلیل میکنه واسم ...نگران کار شقایق بودم که وقتی بیاد این بیکار نشه به هر بدبختی بود با کلی قربون صدقه رفتن دکترخاله رو با کمک مامان راضی کردم کمکش کنه یه کار مناسب گیرش بیاد خدارو شکر رزومش هم درست شد و تو مهد کودک با یه خانمی که مشکل انتقالی داشت جایگزین شد از ماه بعد هم میره سر کار یه شیفت میمونه عصرها هم میره تو مرکز رواندرمانی خاله تو کارهای دفتری کمکش میکنه واقعا دختر باشخصیت و مهربونیه تو این مدت خیلی خوب کارش رو انجام داده جوریکه حتی بیشتر از وقت مقرر سرکار میمونه هیچوقت بی حوصله نیست یه پارچه خانومه بخدا روزی هزار بار ازش تشکر میکنم به دکترخاله گفتم مدام مراقبش باشه که واسش مشکلی پیش نیاد...کارش رو بلده خیلی خوب از کارش برمیاد الکی هم توصیه نکردم بچه خودم پیشش بوده خیلی هم راضی هستم دلم واسش سوخت چند وقت پیش با یه آه ترسناکی واسم تعریف میکرد و درد دل میکرد که به پولش بدجور نیاز داره طفلی وضعشون زیاد خوب نیست حالا قرار شده مامان یه پراید واسش بگیره بالاخره هم رفت و آمدش راحت تره هم اینکه به غرورش بر نمیخوره مثل یه هدیه میشه واسش نوش جونش بخاطر کمکهاش روحیه نیلوفر خیلی خوب شده...خیلی خوشحاله قربونش برم خوبه دیگه...این همه خبر خوب از ایران ولی اینجا...

من شدم شاهد عشق بازی اونم تو 2 تا اتاق کنار گوشم...یکی امین و اشتفی...یکی هم..... ..... .... .... ...... ..... .......................................................................................

ما فقط ظاهر کلمات رو میشناسیم...از عمقشون بی خبریم

امیدوارم تونسته باشم بی حس بودنم رو نسبت به اطرافم جوری بیان کنم که درک کنید...همه زندگیم یه صداست یه لبخنده یه عکسه که رو صفحه لب تاپم...رو میز کارم تو عکسهای خانوادگیمون و از همه مهمتر یه حس جدید تو قلبم نقش بسته...صداشو ضبط کردم دلم میگیره گوش میدم گریم میگیره میخندم...خوشم بخدا دیگه هیچی نمیخوام

یعنی میشه تا آخر ژانویه حالا اوایل فوریه ببینمش ؟...دلم بغل میخواد...دوتا دستای کوچولو...یه نگاه معصوم و مهربون...تو خونه راه بره بازی کنه شعر بخونه درس بخونه...بهم بگه مامانی...نقاشی هاشو نشونم بده بگه روزاشو چطوری میگذرونه...چی یاد گرفته...تا آخر دنیا هم بره پاش وایسادم...من تو زندگیم جا نزدم ...هیچوقت...از من که عشق گذشت...جدی تموم شد منم و یه دختر کوچولو و یه دنیا...یعنی تو این دنیا به این بزرگی یه جا واسمون نیست ؟

پ.ن : قسمتهای منفی رو بدل نگیرید...زندگی خوب و بد رو با هم داره...مهم اینه که بخوای دلتو با کدومش سرگرم کنی.


راستی آمار وبلاگم شده 37000 اصلا باورم نمیشه...ممنونم از حمایت بینظیرتون

برچسب: نویسنده: حسن تاريخ: جمعه 22 فروردين 1393 ساعت: 23:11

صفحه بندی