کامپیوتر-computer-hac-spss-autocad-فناوری--کتاب3d max
بابام یه دفعه زنگ زد یه جایی بعد از کلی بوق یه خانوم گوشی رو برداشت و تا بابام گفت منزل ِ فلانی، شروع کرد به داد و بیداد کردن و بدو بیراه گفتن که " مرتیکه خجالت نمی کشی، من این همه راه از پله ها اومدن پایین، گوشی رو بردارم که تو بگی اشتباه گرفتم، آخه این چه وضعشه، مزاحم میشید، یعنی چه که اشتباه گرفتم، مریضین آخه مگه و ...." خوب که سروصدا کرد، بابام خیلی صبور و مودبانه شروع کرد به عذر خواهی " من خیلی شرمنده هستم، واقعن قصد مزاحمت نداشتم، گویا شماره ای که به من دادن کلن اشتباه هست و من حقیقتن معذرت میخوام اگه مسدع(؟) اوقات ِ شما شدم و باید حواسم رو جمع میکردم و..." کار که به اینجا کشید، خانومانگار یه هو به خودش اومد و پشیمون شد و خجالت کشید، دراومد که " نه حقیقتن تقصیر شما نبوده، من نباید این جوری از کوره در می رفتم، شما گناهی نداشتین، من خیلی عذر میخوام، نباید عصبانی میشدم، از عمد که نکردین و.." خلاصه خوب که دل و قلوه دادن، دقیقن قبل از قطع کردن بابام به خانومه گفت:
- ببخشید جسارتن امکانش هست که من یه سوال از شما بپرسم؟
+خواهش میکنم، هر امری باشه بنده در خدمتم. بفرمایید، خوشحال میشم بتونم کمکی کنم
- میخواستم بدونم حالا دوباره شما چه طوری با این کون ِ گشادتون این همه راه برمیگردین بالا؟
برچسب:
نویسنده: حسن