خرید بک لینک
ما، نسل بوسه های ممنوعیم.
عشق را
میانِ لبهای هم، پنهان کردیم
تا نمیرد.
بعد از ما
شما ، نسل ِ آزادیِ بوسه
در خیابان خواهید بود .
عشق را
با لبهایتان فریاد بزنید
تا زندگی کند...

-- افشین یدالهی –


علی صالحی

اشتباه میکنند بعضیها
که اشتباه نمیکنند!
باید راه افتاد،
مثل رودها که بعضی به دریا میرسند
بعضی هم به دریا نمیرسند.
رفتن، هیچ ربطی به رسیدن ندارد!
-


تو بهاری آری خویش را باور کن
خویش را باور کن
هیچ کس جز تو نخواهد آمد
هیچ کس چون تو نخواهد زیست
شعله روشن این خانه تو باید باشی
هیچ کس چون تو نخواهد تابید
سرو آزاده این باغ تو باید باشی
هیچ کس چون تو نخواهد رویید
چشمه جاری این دشت تو باید باشی
هیچ کس چون تو نخواهد جوشید
ریشه ها می گویند ما توانا تر از آنیم که می پنداری
باز کن پنجره , صبح آمده است
باز هم منتظری !!؟
تک سوار این جاده تو باید باشی
و خدا می داند و خدا می خواهد
تو "خود آیی" باشی بر پهنه خاک
نازنین ,داس بی دسته ما سال هاست
خوشه نارسته بذری را می چیند
که به دسته پدران ما در خاک نریخت
کودکان فردا خرمن کشته امروز تو را می جویند
خواب و خاموشی امروز تو را
در نگاه فردا ,در حضور تاریخ
هیچ کس بر تو نخواهد بخشید
هیچ کس جز تو نخواهد آمد
هیچ کس بر در این خانه نخواهد آمد
و نخواهد گفت بر خیز که صبح است
بهار آمده است
تو بهاری...آری
خویش را باور کن .


این آینده که بود که بهترین روزهای عمرم را حرام دیدارش کردم
پناهی



سنـگ دلا چــرا دگــر جــور و جــفــا نـمــیکـنی

جـــور و جــفــا بکـن اگـر ،
مـهـر و وفـا نـمــیکـنی

زخـــم دگـــر بــزن بــدل مــرهــم اگر نـمــینـهی

درد دگـــر بــده اگـــر خــســتـــه دوا نـمــیکـنی

عهد هر آنچه میکنی وعده به هر که میدهی
عـهـــد ز یــاد مــیبــری وعــده وفـــا نـمـیکـنی

تیــر غـمــم زدی بـجــان تـا کـه بـخــون نشـانیــم

هــر چــه کنــی بـکــن بـتـا ، زانـکه خطـا نمیکنی ،

سنـگ دلا چــرا دگــر جــور و جــفــا نـمــیکـنی




عشق را وارد کلام کنیم
تا به هر عابری سلام کنیم
و به هر چهره ای تبسم داشت
ما به آن چهره احترام کنیم

هرکجا اهل مهر پیدا شد
ما در اطرافش ازدحام کنیم
چشم ما چون به سرو سبز افتاد
بهر تعظیم او قیام کنیم

گل و زنبور، دست به دست دهند
تا که شهد جهان به کام کنیم
این عجایب مدام در کارند
تا که ما شادی مُدام کنیم

شُهره زنبور گشته است به نیش
ما ازو رفع اتهام کنیم
علفی هرزه نیست در عالم
ما ندانیم و هرزه نام کنیم

زندگی در سلام و پاسخ اوست
عمر را صرف این پیام کنیم
«سالکا» این مجال اندک را
نکند صرف انتقام کنیم

در عمل باید عشق ورزیدن
گفتگو را بیا تمام کنیم
عابری شاید عاشقی باشد
پس به هر عابری سلام کنیم.



ذهن ما زندان است

ما در آن زندانی

قفل آن را بشکن

در آن را بگشای

وبرون آی از این دخمه ظلمانی

نگشایی گل من

خویش را حبس در آن خواهی کرد

همدم جهل در آن خواهی شد

همدم دانش و دانایی محدوده خویش

و در آن ویرانی

همچنان تنگ نظر می مانی

هر کسی در قفس ذهنی خود زندانی است

ذهن بی پنجره بی پیغام است

ذهن بی پنجره دود آلود است

ذهن بی پنجره بی فرجام است

بگشاییم در این تاریکی روزنه ای

و بسازیم در آن پنجره ای

بگذاریم ز هر دشت نسیمی بوزد

بگذاریم ز هر موج خروشی بدمد

بگذاریم که هر کوه طنینی فکند

بگذاریم ز هرسوی پیامی برسد

بگشاییم کمی پنجره را

بفرستیم که اندیشه هوایی بخورد

و به مهمانی عالم برود

گاه عالم را در خود به ضیافت ببریم

بگذاریم به آبادی عالم قدمی

و بنوشیم ز میخانه هستی قدحی

طعم احساس جهان را بچشیم

و ببخشیم به احساس جهان خاطره ای





ما به افکار جهان درس دهیم

و ز افکار جهان مشق کنیم

و به میراث بشر

دین خود را بدهیم

سهم خود را ببریم

خبری خوش باشیم

و خروسی باشیم

که سحر را به جهان مژده دهیم

نور را هدیه کنیم

و بکوشیم جهان

به طراوت و ترنم

تسکین و تسلی برسد

و بروید گل بیداری، دانایی،آبادی

در ذهن زمان

و بروید گل بینایی،صلح،آزادی،عشق

در قلب زمین

ذهن ما باغچه است

گل در آن باید کاشت

و نکاری گل من

علف هرز در آن می روید

زحمت کاشتن یک گل سرخ

کمتر از زحمت برداشتن

هرزگی آن علف است

گل بکاریم بیا

تا مجال علف هرز فراهم نشود

بی گل آرایی ذهن

نازنین،

نازنین،

هرگز آدم،آدم نشود.



آواز خوش
گوشها منتظر بانگ جرسهای مناند
کوچهها منتظر بانگ قدمهای تو اند
تو از این برف فرو آمده دلگیر مشو
تو از این وادی سرمازده نومید مباش
«دی» زمانی دارد
و زمستان اجلش نزدیک است
من صدای نفس باغچه را میشنوم
و صدای قدم گل را در یک قدمی
و صدای گذر گرده گل را در بستر باد
و صدای سفر و هجرت دریا را در هودج ابر
و صدای شعف فاخته را در باران
و صدای اثر باران را بر قوس و قزح
و صداهایی
نمناک
و مرموز
و سبز
عجب آواز خوشی در راه است.
خارج شده است
سالاری
• دبیر
• کاربر نیمه عالی

• ارسال: 1520
• محتوا: 1


پاسخ : شعرهای زیبای مجتبی کاشانی
« پاسخ #7 : ژوئن 05, 2010, 08:03:49 pm »
هدف بهره وری

خواهی که بدانی هدف از بهره وری چیست؟
این هفــت شــعار اســت ترا یار و مــددکار
ب بهـــره بهــتر ز تلـاش و هـنـــــر و کـار
با خـــرج کم و و قــت کـم و کوشــش بسیار
ه همـــقـدمی با همـــه در عرضـــه تولیـد
تا پر شــــود از زحمـــت تو عرصـــــه بازار
ر رشـــــد و توانایی فرهـــنگـی و مــالـی
تا فکر تو افزون شــود و ســـود تو سـرشار
ه هــر چه توانی تو بکن مصــــرف کمـتر
تا زان بشـــود مکنـــت بســــــیار پدیدار
و وقت شناسی به سر کار و به هـر جای
تا آن که به موقــع شـــوی از کار سبکبار
ر رهـــبـری کـار بــه کوتاهـــــترین راه
تا کار تو آســـــان شـود و راه تو همـــوار
ی یاری یاران پی تولیـــــد فـــــزونتـــر
تا بهــــره وری بهر تو بســــــیار دهـد بار
خارج شده است
سالاری
• دبیر
• کاربر نیمه عالی

• ارسال: 1520
• محتوا: 1


پاسخ : شعرهای زیبای مجتبی کاشانی
« پاسخ #8 : ژوئیه 28, 2010, 06:55:38 pm »
اهل عشق

از میان کبود آهن و دود
می فرستم به اهل عشق درود
و به هر کس که اهل آزادی است
اهل شور آفرینی و شادی است
و به هرکس که شعر می خواند
شعر را شهر عشق می داند
حیف شد عاشقی ولی گم شد
خشکسالی نصیب مردم شد
باز باید به فکر عشق افتاد
هدیه شعر را به مردم داد
سخنم راه چشمه می پوید
و برای دل تو می گوید
سخنم از طلوع فرداهاست
افق از لای شعر من پیداست
رعد و برق دلم خراسانی ست
شعرهایم همیشه بارانی ست
گاه اشک است مایه سخنم
تا نگریم ز درد دم نزنم
گاهی از شعر اگر گریزانم
باز می گیرد او گریبانم
سخنم هر کجا کمی گیراست
رد پای دل شما و خداست
هر کسی دل به کار مردم داد
شعرهایم نثار ایشان باد
خارج شده است
سالاری
• دبیر
• کاربر نیمه عالی

• ارسال: 1520
• محتوا: 1


پاسخ : شعرهای زیبای مجتبی کاشانی
« پاسخ #9 : اوت 03, 2010, 04:06:02 pm »
میلاد
روز میلاد تو باران آمد
روز میلاد تو بود
که هوا
بوی شبنم و شقایق می داد
و خدا می خندید
عطر یاس از در و دیوار هوا می پاشید
و نسیم از تو بشارت می داد
باد بر پنجره پا می کوبید
زلف افشان را بید
در مسیر تو پریشان می کرد
هر کجا سروی بود
به تواضع سر راه تو بر پا می خواست
تاکها با تو تبانی کردند
غوره ها از تپش قلب تو انگور شدند
سرکه ها را خبر آمدنت شیرین کرد
برگ ها از سر تعظیم تو می رقصیدند
و خزان در قدم شاد تو نقاشی کرد
و به تر دستی استاد ازل
شعبده ای بر پا بود
گوشها منتظر
اولین گریه ی شیرین تو بود
چشمها منتظر
اولین ساغر سیمای تو بود

روز میلاد تو باز
مثل همواره خدا حاضر بود
آسمان جشن گرفت
ابر ها مژده ی دیدار تو را می دادند
رعد در حنجره از شوق تماشای تو غوغا می کرد
طبل آغاز تو را می کوبید
برق آغاز تو را می تابید
مه فضا را به هوای تو در آغوش گرفت
آن سوی پیله ی مه
ماه تا فرصت دیدار تو بیدار نشست
در جهان از قدم مهر تو مهمانی شد
شعر از مرکب فرخنده ی احساس تو الهام گرفت
واژه ها در شعف وصف تو شادی کردند
و غزل
قالب همواره ی توصیف تو شد

روز میلاد تو باز
آسمان جشن گرفت
و به یمن قدم سبز تو باران بارید
ای تسلای خزان
سینه ی پر عطشم
که ز گرمای حضور خشکی تاول زده است
از عبور نفس خیس تو بارانی
ای تمنای بهار
سینه از برکت میلاد تو نورانی باد
در دل خسته ام از عشق چراغانی باد
سرنوشت من و دل آنچه تو می دانی باد
عشقم از بیم رقیبان تو پنهانی باد.
خارج شده است
سالاری
• دبیر
• کاربر نیمه عالی

• ارسال: 1520
• محتوا: 1


پاسخ : شعرهای زیبای مجتبی کاشانی
« پاسخ #10 : اوت 12, 2010, 02:46:16 am »
گل... پل
گل باش که همنشین عطار شوی
زان پیش که همدم خس و خار شوی
زحمت متراش و مژده ی رحمت باش
پل باش به جای آن که دیوار شوی

****
بی پل قدمی به انتهایی نرسد
آواز کسی به آشنایی نرسد
بی پل نه شکفتنی نه علمی، سخنی
بی پل که تمدنی به جایی نرسد.
خارج شده است
سالاری
• دبیر
• کاربر نیمه عالی

• ارسال: 1520
• محتوا: 1


پاسخ : شعرهای زیبای مجتبی کاشانی
« پاسخ #11 : اوت 19, 2010, 01:18:11 am »
عشقبازی به همین آسانیست

عشقبازی به همین آسانیست
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کار همواره باران با دشت
برف با قله کوه
رود با ریشه بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمهای با آهو
برکهای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز و طبیعت با ما

عشقبازی به همین آسانیست
شاعری با کلماتی شیرین
دست آرام و نوازش بخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراغ شب یلدای کسی با شمعی
و دل آرام و تسلا
و مسیحای کسی یا جمعی

عشق بازی به همین آسانیست
که دلی را بخری بفروشی مهری
شادمانی را حراج کنی
رنجها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آنها بزنی
مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند

عشق بازی به همین آسانی است
هر که با پیش سلامی در اول صبح
هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری
هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده بر چهره در لحظه کار
عرضه سالم کالایی ارزان به همه
لقمه نان گوارایی از راه حلال
و خداحافظی شادی در آخر روز
و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا
و رکوعی و سجودی با نیت شکر

عشقبازی به همین آسانی است.

مجتبی کاشانی- پاریس



... عشق و تنها عشق ...
چرا مردم نمی دانند که لادن اتفاقی نیست...
گزیده هایی از اشعار مجتبی کاشانی

نیوتن می آسود
در پناه سایه در زیر درخت
ناگهان سیبی افتاد زمین
نیوتن آن را دید
سپس از خود پرسید
که چرا سوی هوا پرت نشد

اکتشافات جهان
اتفاقات بود که چنین میافتاد
که کسی می فهمید
و به ما می فرمود که چه چیز چه پیامی دارد
و چه رازی دارند آیات خدا
راز و اسرار جهان
کشف می شد یک روز
درپی گم شدن کشتی در یک دریا
یا کسی در صحرا
یک کسی می فهمید که کجا آمریکاست
یا کجا غار علیصدر، یا کجا قطب شمال
یک کسی می فهمید
که بخار قدرتی دارد، نیز
و کسی می فهمید چه گیاهی چه شفایی
و چه دردی چه علاجی دارد
یک کسی می خوابید در زیر درخت
نیوتن یا داود
گیو یا گالیله،
ترزا یا مریم
و علی یا عیسی
از عدن یا نروژ
اهل ایران یا هند
مصر یا گرجستان
از پرو یا گینه
و فرو می افتاد
یک گلابی یا سیب
و ترنج و انار...
راز و اسرار جهان
کشف می شد یک روز
ما نبینیم کسی می بیند
ما نگوییم کسی می گوید
یکی کسی در جایی
که زمین می چرخد
به جهانی می گفت
گرد خورشید و بر محور خویش
و اگر گالیله توبه کند
و بگوید که ـ با تهدید ـ نخواهد چرخید
باز خواهد چرخید
آری و زمین توبه نخواهد کرد
خواهد چرخید

راز و اسرار جهان
کشف می شد یک روز
ما نبینیم کسی می بیند
ما نفهمیم کسی می فهمد
هیچ کس منتظر مهلت خمیازه ما نیست
گلم
هیچ کس منتظر خواب تو نیست
که به پایان برسد
لحظه ها می آیند
سالها می گذرند
و تو در قرن خودت می خوابی

قرن آدم ها هر لحظه تفاوت دارد
قرن ها گاه کوتاهتر از ده سالند
گاه صدها سالند
قرن ها می گذرند
و تو در قرن خودت می مانی
ما از این قرن نخواهیم گذشت
ما از این قرن نخواهیم گریخت
با قطاری که کسان دگری ساخته اند
هیچ پروازی نیست
برساند ما را به قطار دو هزار
و به قرن دگران
مگر انگیزه و عشق
مگر اندیشه و علم
مگر آیینه و صلح
و تقلا و تلاش
قرن ها گرچه طلبکار جهانیم ولی
ما بدهکار جهانیم در این قرن چه باید بکنیم
هیچکس گاری مار را به قطاری تبدیل نکرد
هیچکس ذوق و اندیشه پرواز نداشت
هیچکس از سر عبرت به جهان خیره نشد
هیچکس از سفری تحفه و سوغات نداشت

من در این حیرانم
که چرا قافله علم از این جا نگذشت
یا اگر آمد و رفت
پدرانم سرگرم چه کاری بودند؟
بر سر قافله سالار چه رفت
و اگر همراه این قافله گشتند گهی
برنگشتند چرا؟
ما چه کردیم برای دگران
و چرا از خم این چنبره بیرون شدیم
نازنین
زندگی ساعت دیواری نیست
که اگر هم خوابید
بتوانی آن را تنظیم کنی
کوک کنی
برسانی خود را به زمان دگران
کامیابی صدفی نیست که آن را موجی
بکشد تا ساحل
و در او مرواریدی باشد
غلطان،
نایاب
هیچ صیاد زیردستی نیز
باز بی تر و تقلا
ماهی کوچکی از دریای صید نکرد
بخت از آن کسی است
که به کشتی رود و به دریا بزند
دل به امواج خطر بسپارد
و بخواهد چیزی را کشف کند
و بداند که جهان پر آیات خداست
بشنود شعر خداوندی را در کار جهان
و ببندد کمرش را با عزم
و نمازش را در مزرعه
در کارگهی بگذارد
و مناجات کند با کارش
و در اندیشه یک مسئله خوابش ببرد
و کتابش را بگذارد در زیر سرش
و ببیند در خواب
حل یک مسئله را
باز با شادی درگیری یک مسئله بیدار شود
ابن سینا
پاستور
گراهام بل
رازی
و ادیسون
ادیسون
و ادیسون
بشود

بخت از آن کسی است
که چنین می بیند
و چنین می فهمد
و چنان جام پری می نوشد
و چنین می کوشد
بخت از آن سیبی است
که در آن لحظه فتاد
و از آن نیوتن
که به آن اندیشید
و در آن راز بزرگی را دید
خوش به حال آن سیب
خوش به حال نیوتن
"مجتبیکاشانی"


زیر باران بیا قدم بزنیم
حرف نشنیده ای به هم بزنیم
نوبگوییم و نو بیندیشیم
عادت کهنه را به هم بزنیم
و ز باران کمی بیاموزیم
که بباریم و حرف کم بزنیم
کم بباریم اگر، ولی همه جا
عالمی را به چهره نم بزنیم
سخن از عشق خود به خود زیباست
سخن های عاشقانه ای به هم بزنیم
قلم زندگی به دل است
زندگی را بیا رقم بزنیم
سالکم قطره ها در انتظار تواند
زیر باران بیا قدم بزنیم


عشق را می گفت شوری در دل است
عقل را می گفت نوری در دل است
عشق درکار لطیف یاوریست
عقل در کار شریف داوریست
مرحوم دکتر مجتبی کاشانی

برد و باخت
و بدانید اگر من مردم
کمر عشق به دنیا بستم
مرکب عشق به دنیا راندم
توشه عشق ز دنیا بردم
و به شکرانه عشق
رنج ها طی کردم
پیچ وخم پیمودم
غم فراوان خوردم
تا برویانم عشق
بذرها افشاندم
بارها روییدم
بارها پژمردم
تا بیاساید عشق
خویش را رنجاندم
خویش را فرسودم
خویش را آزردم
تا بنوشانم عشق
جام مردم گشتم
دل به مردم دادم
دل از آنها بردم
در فراوانی عشق
غرق گشتم درمهر
غرق بودم در شعر
غوطه ها می خوردم
و بدانید که در بازی عشق
شرط بستم با خویش
باختم دنیا را
زندگی را بردم
مرحوم دکتر مجتبی کاشانی

از میان کبود آهن و دود
می فرستم به اهل عشق درود
و به هر کس که اهل آزادی است
اهل شور آفرینی و شادی است
و به هرکس که شعر می خواند
شعر را شهر عشق می داند
حیف شد عاشقی ولی گم شد
خشکسالی نصیب مردم شد
باز باید به فکر عشق افتاد
هدیه شعر را به مردم داد
سخنم راه چشمه می پوید
و برای دل تو می گوید
سخنم از طلوع فرداهاست
افق از لای شعر من پیداست
رعد و برق دلم خراسانی ست
شعرهایم همیشه بارانی ست
گاه اشک است مایه سخنم
تا نگریم ز درد دم نزنم
گاهی از شعر اگر گریزانم
باز می گیرد او گریبانم
سخنم هر کجا کمی گیراست
رد پای دل شما و خداست
هر کسی دل به کار مردم داد
شعرهایم نثار ایشان باد


گوشها منتظر بانگ جرسهای مناند
کوچهها منتظر بانگ قدمهای تو اند
تو از این برف فرو آمده دلگیر مشو
تو از این وادی سرمازده نومید مباش
«دی» زمانی دارد
و زمستان اجلش نزدیک است
من صدای نفس باغچه را میشنوم
و صدای قدم گل را در یک قدمی
و صدای گذر گرده گل را در بستر باد
و صدای سفر و هجرت دریا را در هودج ابر
و صدای شعف فاخته را در باران
و صدای اثر باران را بر قوس و قزح
و صداهایی
نمناک
و مرموز
و سبز
عجب آواز خوشی در راه است.
مجتبی کاشانی (م.سالک)

روز میلاد تو باران آمد
روز میلاد تو بود
که هوا
بوی شبنم وشقایق می داد
و خدا می خندید
عطر یاس از در و دیوار هوا می پاشید
و نسیم از تو بشارت می داد
باد بر پنجره پا می کوبید
زلف افشانرا بید
در مسید تو پریشان می کرد
هر کجا سروی بود
به تواضع سر راه تو بر پا می خواست
تاکها با تو تبانی کردند
غوره ها از تپش قلب تو انگور شدند
سرکه ها را خیر آمدنت شیرین کرد
برگ ها از سر تعظیم تو می رقصیدند
و خزان در قدم شاد تو نقاشی کرد
وبه تر دستی استاد ازل
شعبده ای برر پا بود
گوشها منتظر
اولین گریه ی شیرین تو بود
چشمها منتظر
اولین ساغر سیمای تو بود


روز میلاد تو باز
مثل همواره خدا حاظر بود
آسمان جشن گرفت
ابر ها مژده ی دیدار تو را می دادند
رعد در حنجره از شوق تماشای تو غوغا می کرد
طبل آغاز تو را می کوبید
برق آغاز تو را می تابید
مه فضا را به هوای تو در آغوش گرفت
آنسوی پیله ی مه
ماه تا فرصت دیدار تو بیدار نشست
در جهان از قدم مهر تو مهمانی شد
شعر از مرکب فرخنده ی احساس تو الهام گرفت
واژه ها در شعف وصف تو شادی کردند
و غزل
قالب همواره ی توصیف تو شد

روز میلاد تو باز
آسمان جشن گرفت
و به یمن قدم سبز تو باران بارید
ای تسلای خزان
سینه ی پر عطشم
که ز گرمای حضور خشکی تاول زده است
از عبور نفس خیس تو بارانی
ای تمنای بهار
سینه از برکت میلاد تو نورانی باد
در دل خسته ام از عشق چراغانی باد
سرنوشت من و دل آنچه تو می دانی باد
عشقم از بیم رقیبان تو پنهانی بود.
مجتبی کاشانی


مدرسه عشق
مجتبی کاشانی
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
مهر تدریس کنند،
و بگویند خدا
خالق زیبایی
و سراینده عشق
آفریننده ماست.
مهربانیست که ما را به نکویی
دانایی
زیبایی
و به خود می خواند
جنتی دارد نزدیک، زیبا و بزرگ
دوزخی دارد- به گمانم
کوچک و بعید
در پی سودا نیست
که ببخشد ما را
و بفهماندمان،
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست

در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و ریاضی را با شعر
دین را با عرفان
همه را با تشویق تدریس کنند

لای انگشت کسی
قلمی نگذارند
و نخوانند کسی را حیوان
و نگویند کسی را کودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غایب بکند
و به جز ایمانش
هیچکس چیزی را حفظ نباید بکند
مغزها پرنشود چون انبار
قلب خالی نشود از احساس
درس هایی بدهند
که به جای مغز، دلها را تسخیر کند.
از کتاب تاریخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشاء
هر کسی حرف دلش را بزند
«غیرممکن» را از خاطره ها محو کنند
تا، کسی بعد از این
باز همواره نگوید: «هرگز»
و به آسانی همرنگ جماعت نشود.

زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پائیز تعلیم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن
از قله کوه
و عبادت را در خدمت خلق
کار را در کندو
و طبیعت را در جنگل و دشت.
مشق شب این باشد
که شبی چندین بار
همه تکرار کنیم:
عدل
آزادی
قانون
شادی...
امتحانی بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ایم
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن آخر وقت
به زبانی ساده
شعر تدریس کنند
و بگویند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما.


زندانی
ذهن ما زندان است
ما در آن زندانی
قفل آن را بشکن
در آن را بگشای
و برون آی ازین دخمه ظلمانی
نگشایی گل من
خویش را حبس در آن خواهی کرد
همدم جهل در آن خواهی شد
همدم دانش و دانایی محدوده خویش
و در این ویرانی
همچنان تنگ نظر می مانی
هر کسی در قفس ذهنی خود زندانی است
ذهن بی پنجره دود آلود است
ذهن بی پنجره بی فرجام است
بگشاییم در این تاریکی روزنه ای
بگذاریم زهر دشت نسیمی بوزد
بگذاریم ز هر موج خروشی بدمد
بگذاریم که هر کوه طنینی فکند
بگذاریم ز هر سوی پیامی برسد
بگشاییم کمی پنجره را
بفرستیم که اندیشه هوایی بخورد
و به مهمانی عالم برود
گاه عالم را درخود به ضیافت ببریم
بگذاریم به آبادی عالم قدمی
و بنوشیم ز میخانه هستی قدحی
طعم احساس جهان را بچشیم
و ببخشیم به احساس جهان خاطره ای
ما به افکار جهان درس دهیم
و زافکار جهان مشق کنیم
و به میراث بشر
دین خود را بدهیم
سهم خود را ببریم
خبری خوش باشیم
و خروسی باشیم
که سحر را به جهان مژده دهیم
نور را هدیه کنیم
و بکوشیم جهان
به طراوت و ترنم
تسکین و تسلی برسد
و بروید گل بیداری، دانایی، آبادی
در ذهن زمان
و بروید گل بینایی، صلح، آزادی، عشق
در قلب زمین
ذهن ما باغچه است
گل در آن باید کاشت
و نکاری گل من
علف هرز در آن میروید
زحمت کاشتن یک گل سرخ
کمتر از زحمت برداشتن
هرزگی آن علف است
گل بکاریم بیا
تا مجال علف هرز فراهم نشود
بی گل آرایی ذهن
نازنین ؛
نازنین ؛
نازنین
هرگز آدم ، آدم نشود.

"مجتبی کاشانی"

نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:34 توسط میلاد تینتیرو| نظر بدهید |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ


درباره سایت


سلام به همه...
حرف ها دارم ...
میخواهم بگویم از دردم ....
و از پرده پرده ی تو در توی کلامم پرده بردارم....
و اندیشه هایم را به عریانی فهم نزدیکتر کنم.....

امیدوارم که تو این وبلاگ بهتون خوش بگذره ....
مطالب شامل دو قسمت که قسمتی برای عشقبازی خودم هست
و قسمتی دیگر برای اشعار شاعران پارسی گوی....
اگر هم کاری بود ایمیل یا نظر بدید حتما جوابتون رو خواهم داد."میلاد"

منوی سایت

• خانه
• کد جاوا
• ایمیل
• پروفایل

پیوند های روزانه

• قالب
• وبلاگ یک پسر خوب
• تنهای تنها
• زیبایی رایانه
• معرفی سایت
• جدیدترین فیلم های اکران شده
• آموزش تایپ سریع و حسی به روشی استثنایی
• سایت کلی پیام نور
• دانلود بازی بستنی فروش
• کد های خفن
• دانلود
• آرشیو پیوندهای روزانه

آرشیو سایت

• هفته چهارم بهمن 1390
• هفته سوم شهریور 1390
• هفته دوم اردیبهشت 1389
• هفته چهارم دی 1388
• هفته دوم آذر 1388
• هفته سوم آبان 1388
• هفته دوم مهر 1388
• هفته اوّل مهر 1388
• هفته سوم مرداد 1388
• هفته دوم مرداد 1388
• هفته دوم خرداد 1388
• هفته چهارم اردیبهشت 1388
• هفته دوم اردیبهشت 1388
• هفته اوّل اردیبهشت 1388

موضوعات سایت

• عکس
• سهراب سپهری
• دل نوشته ها
• میلاد تهرانی
• مجتبی کاشانی
• احمد شاملو

پیوند ها

• قالب وبلاگ
• گالری عکس
• وبلاگ یک پسر خوب
• کلبه عشق
• دنیای بی تو ...
• قالب های بهاربیست

طراح قالب

o طراحی قالب : بهاربیست


امکانات سایت



ی متخلص به سالک
شعرهایم را نثارت میکنم
تا که دنیا را پر از گندم کنی
نانوا می باش و ساقی همزمان
تا مبادا زندگی را گم کنی مجتبی کاشانی

یک روز رسد غمی به اندازه کوه
یک روز رسد نشاط اندازه دشت
افسانه زندگی چنین است گلم
در سایه کوه باید از دشت گذشت مجتبی کاشانی

هر که او را مسیح در نفس است
جای او در میانه قفس است
هر کجا مرغک خوش الحانی ست
مبتلا و اسیر و زندانی ست
ماهی از رقص دلفریب خودش
می کند تّنگ را نصیب خودش
برّه چون مزّه اش لذیذتر است
نزد قصّاب خود عزیزتر است
هر که حُسنی به طالعش دارد
روزگارش چنین بیازارد
سیه آواز و چهره ای چو کلاغ
به رهایی پرد میانه باغ...
هر قناری چو قار قار کند
خویش را از قفس کنار کند
یا کلاغ و رهایی و ویله گی
یا قناری و این قفس زدگی
باز در تُنگ،در قفس بودن
بهتر از زشت و بد نفس بودن... مجتبی کاشانی

گل باش که همنشین عطّار شوی
زان پیش که همدم خس و خار شوی
زحمت متراش و جمله رحمت باش
پل بای بجای آنکه دیوار شوی مجتبی کاشانی

بانگ شادی از حریمش دور باد
هر که زاری آفرید
هر کسی لبخند را ممنوع کرد
هر که در تجلیل غم اصرار کرد
طعم شادی از حریمش دور باد
هر که درک عشق و زیبایی نداشت
هر که گل
پروانه
پرواز پرستو را ندید
هر کسی آواز را انکار کرد
شهر شادی از حریمش دور باد
هر که دیوار آفرید
هر که پلها را شکست
هر که با دلها چنان رفتار کرد
هر که انسان را چنین بیمار کرد
هر که دورش از حریم یار کرد مجتبی کاشانی

حسن باران این است
که زمینی ست،ولی
آسمانی شده است
و به امداد زمین می آید... مجتبی کاشانی

گروهی زندگی را خواب کردند
بنای کفر و دین را باب کردند
خدا را شُکر گر راندند از خویش
به سوی عاشقی پرتاب کردند مجتبی کاشانی

بیا از ابر دل شبنم بسازیم
بیا از درد دل مرهم بسازیم
نگو گشتیم آدم را ندیدم
خدایی کن بیا آدم بسازیم مجتبی کاشانی

بخت از آن کسی ست
که به کشتی برود
و به دریا بزند
دل به امواج خطر بسپارد
و بخواهد چیزی را کشف کند
و بداند که جهان
پر از آیات خداست... مجتبی کاشانی

آنقدر در زمین لطافت هست
که به آن روز و شب رکوع کنی
خشم را بسپری به آب روان
با کمی مهر سّد جو کنی
بروی با بهانه ای زیبا
ناگهان عشق را شروع کنی
آنقدر شعر خوب و زیبا هست
که بخواهی به آن رجوع کنی
آسمان حدّ همطرازی تُست
گر به زیر آیی و خضوع کنی
شب یلدا بدون پایان نیست
می توانی از آن طلوع کنی مجتبی کاشانی

ذهن ما زندان است
ما در آن زندانی
قفل آن را بشکن
در آنرا بگشای
و برون آی ازین
دخمه زندانی

نگشائی گل من
خویش را حبس در آن خواهی کرد
همدم جهل در آن خواهی شد
همدم دانش و دانایی محدوده خویش
و در این ویرانی
همچنان تنگ نظر می مانی... مجتبی کاشانی

زندگی بار گرانی ست
که بر پشت پریشانی تُست
کار آسانی نیست
نان درآوردن و غم خوردن و عاشق بودن
پدرم
کمرم از غم سنگین نگاهت خَم باد مجتبی کاشانی

اسب زین کن که باز سوار شویم
نوبت ماست دست بکار شویم
اسب زین کن که تاخت و تاز کنیم
قصد آن یار بی نیاز کنیم
تا از این خشکِ،خالیِ،برهوت
پر گشاییم جانب ملکوت... مجتبی کاشانی

ای آنکه پس از ما به جهان می تازی
می دان که جهان پر است از تن نازی
سرگرم مشو به یاوه در هر بازی
ورنه همه هستی خود می بازی

ای آنکه پس از ما به جهان بی تابی
می کوش که این دوروزه را دریابی
هر لحظه بدان که شعله ای در بادی
هر لحظه بدان که زورقی بر آبی

ای آنکه پس از ما به جهان در راهی
پیوسته زکوه عمر خود می کاهی
کوته نبود عمر بلند است آری
گر تو نکنی به عمر خود کوتاهی

ای آنکه پس از ما به جهان خانه کنی
ای کاش که زلف زندگی شانه کنی
افسانه عاشقی بخوانی شب و روز


پروانه٬
بی پروا٬
به آتش میزند.
ما٬
بی شهامتِ پروانگی٬
اندیشه هزاران آری و نه در سر٬
پروا داریم از عشق و فقط دوستدار نقش آتشیم.

نام پروانه را٬
حتما٬
یک شاعر٬ بر او نهاده است:
پروا ٬ نه!
بالی از پرواز می خواهد دلم
آسمانی باز می خواهد دلم
چون قناری های آزاد از قفس
پهنه ی پرواز می خواهد دلم
در سکون بی سرانجامی هنوز
جنبش آغاز می خواهد دلم
روزگاری شد ز خود بیگانه ام
آشنای راز می خواهد دلم
شب نواز کوچه ی تنهایی ام
یک جهان آواز می خواهد دلم
در سراب تشنه کامی سوختم
ابر باران ساز می خواهد دلم


زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند

زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم


آدما نباس دوست پیدا کنن
چون وقتی میرن
وقتی دیگه نمیشه بهشون زنگ بزنی
وقتی نمیتونی درد و دل کنی
یا حتی باهاشون شوخی کنی و بخندی
و همه دوستی خلاصه میشه تو عکسهات و خاطراتت
هی بغض تو گلوت گیر میکنه
خفه ات میکنه
آدما باس همیشه تنها بمونن...!!:)

برچسب: نویسنده: حسن تاريخ: جمعه 22 فروردين 1393 ساعت: 23:07

صفحه بندی