کامپیوتر-computer-hac-spss-autocad-فناوری--کتاب3d max
به دیدارم بیا هر شب
در این تنهایی تاریک و تنهای خدا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
دلم تنگ است
بیا بنگر؛ چه غمگین و غریبانه در این ایوان سر پوشیده؛
وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام
با این پرستوها و ماهی ها و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
شب افتاده است و...
من تنها و تاریکم
خندم گرفت...
اما گریه کردم!
فهمیدم نمی دونه چه غمه بزرگی تو دلمه
ندیده بود قلبم شکسته
ندیده بود گل عشقی رو که هر روز با گریه هام سیرابش میکنم هنوز پژمرده نشده
هیچی نگفتم
ولی چشمام همه چی رو گفته بودن...
چرا چشمای آدما هیچ وقت دروغ نمی گن؟
آنگاه که می آیی
ـدر شبان تیره و تاریک ـ
دلگیر از خورشید
به تو اقتدا خواهم کرد

یه زمانی یه چیزایی برای دل خودم می نوشتم
یه زمانی وقتی هنوز یه نفرو دوست داشتم
یه زمانی که اون یه نفر دلمو نشکسته بود
ولی حالا هیچ متنی برای دل خودم نخواهم نوشت
برای دلی که حالا شاید هزاران تکه باشه
متنه این پست و تغییر دادم
چون بعضی دوستان تصور می کردند که این متنو خودم نوشتم
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست
از تو می گویم
تو نیستی که ببینی
چگونه از دیوار
جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی
چگونه دور از تو
به روی هر چه در این خانه است
غبار سربی اندوه
بال گسترده است
تو نیستی که ببینی
دل رمیده ی من
بهجز تو
یاد همه چیز را رها کرده است...
می دونم الان داری گریه می کنی قشنگم تو که می دونی تحمل اشکای زلالتو ندارم
می دونم سخته ولی تو بدون منم می تونیباور کن من نمی خواستم اینطوری بشه
نمیدونم چرا انقدر سنگدل شدند که نمی تونن درکمون کنن انگار خودشون جوون نبودن
ولی تو ناراحت نباش گلم حتما من لیاقته تو رو نداشتم
به خدا می سپارمت و برات آرزوی بهترین ها رو می کنم
اشکاتو پاک کن گله من ...!

آنگاه که خنده بر لبت می میرد
چون جمعه پاییز دلم می گیرد...
دیروز به چشمان تو گفتم که برو
امروز دلم بهانه ات می گیرد...!
همیشه دلتنگت...
این کیست گشوده خوشتر از صبح پیشانی بی کرانه در من
وین چیست که می زند پر و بال همراه غم شبانه در من
از شوق کدام گل شکفته است این باغ پر از جوانه در من
وز شور کدام باده افتد این گریه ی بی بهانه در من
جادوی کدام نغمه ساز است افروخته این ترانه در من
فریاد هزار بلبل مست پیوسته کشد زبانه در من
ای همره جاودانه بیدار چون جوش شرابخانه در من
تنها تو بخواه تا بماند این آتش جاودانه در من
تنها تو بخواه ....
آتش بگیر تا بدانی چه می کشم
احساس سوختن به تماشا نمی شود
که تو به من دنیا دادی
و من به تو خاطره ...
پناهم باش تا سنگینی غربت از شانه هایم فرو ریزد و ملال تنهایی از چشمهایم...
تو برای من اولین و آخرینی بی تو تمام لحظه هایم بارانی است...
آری تو می دانی که خانه ی عشق کجاست و من...
و من تو را در بطن تپش های قلبم شناختم
و در پهن تنهایی خویش کلبه ای ساختم از پاکی...
تا عمری در زیر سایه مژگانت بیارامم اما افسوس...
شانه هایت را برای گریه کردن نه... برای تکیه کردن دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن نه...بی تو بودن را اصلا دوست ندارم
بیا تا همدیگر را برای با هم بودن احساس کنیم...
............................................................................
............................................................................
............................................................................
............................................................................
............................................................................
............................................................................
می دانستم باز هم همان حکایت همیشگی................
همیشه دست خطم ناخواناست................................
یا شاید حرفهای دلم ...............................................
دیشب، یکهو، بدون هیچ مقدمه ای، دلم برای مادر بزرگم، با تمام نصیحت ها
و گهگاه غر زدن هایش، اخم کردن هایش، به زبان خودش حرف زدن هایش...
تنگ شد...
تنگ تر از لباس های نوزادی ام
که حالا فقط انگشت هایم از توی آستینش رد می شوند...
هر کس به اینجا سری زد برایش تنها یک صلوات بفرستد... روحش بلندش شاد...
به نام بخشنده بزرگ
یاور بر حق
به نام خداوند ایثار و انصاف
۱- چند شب پیش بعد از مدتها، یکی از سخنرانی های «دکتر الهه ای قمشه ای» رو از تلوزیون دیدم. چقدر پیر شده بود.
۲- در مرور خاطرات غبار گرفته پشت پنجره برخوردم به این ترانه :
خارم اگر از خواری خـارم تـو مـپـنـداری
دانـم کـه مـرا بـا گـل یک جا تو نگه داری
گل را تو به آن گویی کـز عشـق معـطر شد
آن گل که فقط گل بود در حـادثـه پـرپـر شد
ســودای تـو را دارممن از دل و از جانـم
گفـتـنـد که پـیـدا شـودیــدنـد کـه پـنـهــانــم
گـفـتـنـد که پـیـدا کنخود را و تو را با هم
گـفـتـند که پیدا هست در هــر نــفــس آدم
پـیداست و من پنهان من در تن و اودر جان
یک آن نظری کردم بر خود گذری کـردم
دیدم که نه در دوری نـزدیکـتر از نـوری
در راه عـبور از تـو من این همه دوراز تو
یک عمـر نیـانـدیـشمهـیـهـات تـو در پـیشم
چشم است که بینا نیستدر عشق که اینها نیست
نم اشکی چشمم را تر کرد...
۳- «جعفر بزرگی» درگذشت. «رضا رشید پور» یک بار دیگر یتیم شد. خدایش بیامرزد.
۴- دلم این روزها همه اش تنگ است...
۵- دلم برای خودم، برای خدایم، تنگ است...
۶ - بهاینجا هم سری بزنید.
برچسب:
نویسنده: حسن