کامپیوتر-computer-hac-spss-autocad-فناوری--کتاب3d max
یه چیزایی رو تو زندگیم یاد گرفتم که واسه خودم شده مایه ننگ و واسه بقیه افتخار
بزرگ شدن خیلی درد داره مسئولیت بیشتر نیست نوعش عوض میشه
همیشه یه دختر لوس بودم که تو ناز و نعمت زندگی کردم ولی از نظر احساسی تو جهنم
همیشه همه چیز داشتم جز یه ذره از اون محبت گم شده
خوب زندگی خانوادگی من خیلی هم نرمال نیست...اگر بود من این شکلی نمیشدم
اعتراف میکنم همیشه تو حسرت یه آغوش همیشگی که منو محکم بقل کنه و فشارم بده موندم
شاید خنده دار باشه ولی فرزانه هیچوقت نمیذاشت محکم بقلش کنم بیشتر نگران کبود شدن گردنش بود البته چندبار واقعا از گردن درد خوابش نمیبرد...ولی یه مدت حالا بهر حال آرامش عجیبی داشتم...من دنبال پسر نمیرم واقعا نمیتونم با بچه خودم حال میکنم این همه آدم توهمی و این همه زن شوهر مرده...منم روش مگه چی میشه اصلا !
زندگیم وارد یه مرحله جدید شده...من به نیلوفر بدید یه بچه نگاه نمیکنم...همون عکس العملی که منجر بشه به این حرف مسخره که...واسه یه فسقل بچه ؟ یا اینکه بچست دیگه...ببین چقدر دو پهلو شده حرفهام ! من دیگه اون آدم قبلی نیستم
آدمی نبودم که با سر زدن به وبلاگ صمیمی ترین دوست وبلاگ نویسم بزنم زیر گریه دنیام رو سرم خراب شه تلفنم رو خاموش کنم نیام سر بزنم و این حرفها...
الان زبان میخونم شرکت میرم سر پروژه میرم تو کاروان میخوابم از خونه چند روز چند روز دور میشم هوای عشقمو با اینکه زیاد دیگه منو تحویل نمیگیره رو دارم تو خونه واسه سه تا لندهور غذا میپزم کارهای اداری شرکت رو انجام میدم با دخترم هر روز حرف میزنم واسش کلی وقت میزارم وبلاگم رو هم که دیگه اصلا نمیتونم تعطیل کنم...کار بجاهای خیلی باریک کشیده دیگه جزئی از حیثیتم شده باید مدام بدوستای عزیزم سربزنم نه که اجبار باشه...یه چیزایی هست که دیگه نمیشه بیخیالش شد مثل نفس کشیدن میمونه یا ادامه میدی یا خلاص...میزنی گاراژ اوراقچیا...زندگی یعنی همین یعنی تا قدرت داری با نهایت سیاست و در مواقع لازم وحشیانه پیش بری حس یه جنگجو رو دارم که داره با همه زخمهایی که داره به پیکر و روحش وارد میشه
این جنگ رو ستایش میکنه و از هر لحظه این نبرد لذت میبره...یه کوفتگی لذت بخش تجربه هایی که بابتشون باید بهای گزافی بدی ولی خوبه درسته گاهی گند زدم بی تجربگی کردم ولی یاد گرفتم سرد و گرم چشیده شدم جواب آدمهایی رو دارم میدم و با ایرانی و خارجی جماعت کنار میام...یاد گرفتم حتی لازمه کسی رو که دلت میخواد یه قندون رو تو سرش خورد کنی رو تحمل کنی حتی کسی که داره با نهایت وقاحت تلاش میکنه سرتو شیره بماله و خرت کنه رو ببینی و با نهایت زیرکی باهاش رفاقت کنی انقدر این حالت رو که تو چشماش دورغ رو تشخیص میدی رو دوست دارم که نگو...من ذاتا کاسب بودم حالا خیلی ترسناک شدم مثل یه دلال با همه حرف میزنم و ریز به ریز هر موضوعی رو ندیده نمیگیرم اینو همه تو خونه بمن میگن...با این حرکت شادی همه کاره من شدم درآمدش واسم زیاد مهم نیست جنگش رو دوست دارم قبول دارم مشکل دارم روزگار بد بسرم آورد ضربه بدی از فرزانه خوردم دوبار خودزنی کردم از نظر فکری تعادل ندارم زندگیم اصلا منظم نیست ولی با همه این حرفها تو زندگیم هیچوقت نباختم واسه کسی زندگی نکردم حتی دلبستگیهامو با شرایط روز وقف دادم نه اینکه نون به نرخ روزخور باشم...نه...میخوام با افتخار زندگی کنم حتی اگر کوتاه باشه چون اعتقاد دارم نسل ما خیلی طول کشیده تا به اینجا رسیده...نابود کردنش نهایت بی سلیقگیه ولی درد داره...دردش و بجون خریدم که نترسم...من دیگه هیچ ترسی ندارم ولی قبلا نگران زندگی خودم بودم حالا خانوادم برام مهم شدند فرزانه رو هرچقدر هم از من دور باشه حتی اگر دیگه مال من نباشه رو دوسش دارم چون حضورش بخاطر من بوده نیلوفر از همه مهمتر حس خاصی بهش دارم همین بچه 3 ساله هر کاری بگه واسش میکنم فقط واسه اینکه بدونم راضیه خوشحاله آرومه خوب بریم سراغ خبرهای خوش...تا دو هفته دیگه میره عضو پاس مامانم و دیگه خرجش فقط یه بلیته...جلسه معارفه به بهترین شکل ممکن انجام شد مامانم سنگ تموم گذاشت وقتی تو وب دیدم نیلوفر رو بقل کرده با هم رفیق شدند خوشحاله انگار دنیا رو بهم دادند ولی بدجور بیقرارم بد رقم دلتنگم
روزهای خوب داره میاد...
شروع خوبی داشتم...بهتر از این هم پیش خواهم رفت
پ.ن : کامنتها رو فردا جواب میدم...اغلب نیاز به توضیح دارن و باید چندتا وبلاگ بیام سر بزنم و با دقت بخونمشون...ببخشید این مدت نیومدم...میدونم درکم میکنید
برچسب:
نویسنده: حسن