خرید بک لینک

دیشب دوباره سر و کله اون مزاحمه پیدا شده بود. همسرم بهش گفته من بهت باج نمیدم برو هرکاری دلت میخواد بکن. خود یارو با صد تا م.ی.س.ترس رابطه داره ولی میگه من توبه کردم دیگه اس.ل.یو نیستم و شماها هم باید برید از این فضا! به شدت احساس خدا بودن و پیغمبر بودن میکنه!!!

از طرفی هم براردشوهرم می گفت یکی زنگ زده به گوشیش و گفته من شاگرد فلانی هستم ازش خبر نداری؟ گوشیش رو جواب نمیده!!! بعدا فهمیدیم برادر دختره (می.س.ت.ر.سه) بوده و خیال میکنه خواهرش تو تهران ب.ف داره! نمیدونه اوضاع از چه قراره! شماره رو هم احتمالا از گوشی درآوردن...

انقدر استرس بهم وارد شد که تا اخر شب قلب درد داشتم.

امروزم رو خوب شروع نکردم. صبح برادرم پیامک داده بود که فلانی فوت کرده و فردا مراسم ختمش هست. کسی که فوت کردهخانمی از اقوام مادری است که تقریبا همسن مادر من است و همبازی دوران بچگیش بوده. بنده خدا خیلی اذیت کشید. چند سال مریض بود و حالا هم سکته کرده...خیلی براش ناراحت شدم. با اینکه آروزی مکه و کربلا رفتن داشت قسمتش نشد. با شوهرش اسم نوشته بودند که شوهره چند سال پیش فوت کرد و بعد هم که اسمشون در اومد دکتر به خانماجازه سفرنداد.

هر دوشون زود فوت کردن. یعنی زیر شصت سال. خدا رحمتشون کنه.

به خاطر همین موضوع، عید دیدنی رو انداختیم برای فردا که مسیر خونه تا خونه مادرم رو یک بار بریم و شب هم بمونیم برای سیزده به در.

عصر رفتیم نمایش شیر دریایی در مجموعه برج میلاد. نمایش جالبیه فقط هم تا فردا هست نت برگ هم تخفیف گذاشته اگه کسی میتونه بره. فقط خیلی سرد بود چون دیشب بارون اومده بود. خوب شد لباس گرم برداشتیم چون در فضای آزاد بود و باد می اومد.

گاهی احساس می کنم این وبلاگ به یک کارگاه آموزشی برای فارغ التحصیلان روان شناسی تبدیل شده...شاید از قبل خوندن نوشته های من گرهی از مشکل کسی باز بشه. هرچند هیچ کدوم از دوستان نتونستن برای حل مشکل خودم کمکی بکنند...ولی همین که تجربه شون از مسائل مشابه بیشتر میشه خوبه و ممکنه بعدا به کارشون بیاد.

برچسب: نویسنده: حسن تاريخ: جمعه 22 فروردين 1393 ساعت: 23:13

صفحه بندی