خرید بک لینک

سلام. من زنی 35 ساله هستم که ازدواج کردم و یک فرزند پسر هم دارم. این احساس از زمانی که تقریبا بلوغ شده ام همراهم است و همیشه دوست داشتم همیشه یک مرد باشم . متاسفانه در کودکی شاید در سن ده سالگی بوده درست یادم نیست مورد ازار جنسی پسر یکی از فامیل که چهار سال بزرگ تر بود قرار گرفتم چندین بار به صورت های مختلف . به شدت از او بیزار بودم و از او می ترسیدم و و واهمه داشتم جایی با او تنها باشم. فقط در همان سال بود و شکر خدا خاتمه یافت. بعد ها از همه ی مردها بیزار شده بودم و این در حالی بود که دلم می خواست خودم مرد باشم. در راهنمایی و دبیرستان به دخترهایی علاقه مند می شدم که فقط دلم می خواست با انها دوست باشم نه در حد بیشتر . اینکه فقط دست انها را بگیرم . فکر و حواسم پی انها بود . البته به بعضی پسرها هم علاقه مند می شدم که البته همه مغرور و بی اعتنا به من بودند. حتا چندین بار عاشق شدم و چند سال با عشق یک طرفه سوختم. از برادرهایم می ترسیدم و فشار زیادی که مادرم داشت برای پوشش اجباری چادر در صورتی که برادرهایم حتا نماز هم نمی خواندند یا یکی در میان. جسته گریخته از چادر فرار می کردم و تا اینکه سه سال دانشگاه به دور از چشم خانواده و پنهانی چادر را برداشته بودم و لی نزدیک خانه که می رسیدم دوباره چادر را سر می کردم و همیشه از اینکه در راه کسی مرا ببیند واهمه ی شدید داشتم و بسیار عصبی می شدم و می لرزیدم. من در دانشگاه از پسری حتا خواستگاری کردم و جواب رد شنیدم . البته این را بگویم که مادر من بسیار مومن است و دوستش دارم پدرم نماز نمی خواند ولی او را هم دوست دارم. همیشه خودم را از روابط غلط دور نگاه داشتم و هیچ وقت با کسی ارتباط نداشتم. دوست پسر هم نداشتم و نمی خواستم داشته باشم. شاید می ترسیدم که او هم مرا ازار دهد. به دنبال یک ارتباط دوستانه بودنم نه ارتباط جنسی. بیماری اصلی من خیالبافی است که در ذهنم چند شخصیت خیالی ساختم و خودم نقش انها را بازی می کنم. عاشق می شوم. پسر هستم . دختر هستم. در واقع تمام ارزوها و خیالات خودم را در انها به ظهور می رسانم. حتا لذت جنسی شاید 14. سالگی در حد نوازش بدن خودم . از بدن مردها به شدت بیزارم به خصوص از مردهای پشمالو .




خاطرات یک دکتر روانشناس

برچسب: نویسنده: حسن تاريخ: جمعه 22 فروردين 1393 ساعت: 23:14

صفحه بندی