خرید بک لینک



مامان لی لو و بابا لولال به لولوچه ای مثل من افتخار می کردند؟ نمیکردند. مرا آویزان کردند سر یک میخ گنده. میخ روی دیوار بود. بابا لولال گفت: حالاچه کارش کنیم؟

مامان لی لو گفت : باید بی تربیتش کنیم

تربیت ما لولوها با شما آدمها فرق نداشت؟داشت.

شما تربیت میشدید، ما بی تربیت.

مامان لی لو مرا از سر میخ کند.م ن خیلی خوشم اومد. هاش هاش میخندیدم. بابا لولال گفت : ساکت! لولوچه ی بی خاصیت!

من از حرف بابا لولال ناراحت شدم؟نشدم ؛چون یه لولوچه ی بی خاصیتبودم.مامان لی لو رفت توی یک دودکش.سیاه سیــاه بود.مرا انداخت توی یک بخاری یکخانه و گفت : توی این خانه یک آدمچه هست.خوب نگاهش میکنی. هر کاری کرد برعکسش راانجام می دهی.فهمیدی؟

من فهمیدم؟ نفهمیدم. ولی بابا لولال فهمید . برا همین محکم زد بهمامان لی لو و گفت: چه فکر خوبی!

مامان لی لو پهن شد روی زمین. خندید . بابا لی لو گفت : تو باید یکلولوچه ی ترسناک و بی تربیت بشوی!

مامان لی لو و بابا لولال از لوله بخاری رفتند بیرون. از آنجا خوشمآمد . پوف پوف دوده هارا فوت کردم. کف اتاق پر از دوده شد . یکهو یک آدمچه آمد تویاتاق. تکان نخوردم . آدمچه هه زل زد به دوده های کف اتاق. بعد پایش را بلند کرد.کف پایش سیاه نشده بود؟شده بود؛ عین لولوچه ها. آدمچه کف پایش را کشید روی فرش. بعد انگشت کشیدروی دوده ها . انگشت دودی اش رو کشید روی دیوار. هی انگشت زد توی دود هی مالید بهدیوار. یک درخت دودی کشید . یک خانه دودی و یک آدمچه. من از این کارش خوشمنیامد؟آمد. اما من یک لولوچه بودم و نباید کاری را که آدمچه هه میکرد ، می کردم.

از بخاری خزیدم بیرون . آدمچه هه مرا دید. گفت : چه بامزه!

من بامزه بودم؟ نبودم . من لولوچـــه بودم. گفتم : من لولوچه ام!

گفت : تو هم بیا نقاشی بکش

من باید می کشیدم؟نباید می کشیدم.خودم را کشیدم روی دیوار. قیـــژرفتم روی نقاشی . ویـــژ برگشتم. نقاشی اش خراب شد.باز خودم را کشیدم. دیوار سیاهشد. آدمچه هه داد زد : برو کنار لولوچه ی بی خاصیت.نقاشی ام را خراب کردی!

لولوها به حرف آدمچه ها گوش می دادند؟نمی دادند.

آدمچه هه یک پای منو گرفت و پرتم کرد توی هوا.چسبیدم به پرده. پردههه تمیز بود. گرفتمش . خزیدم روی دیوار. پرده را کشیدم روی دیوار. پرده هه سیاهشد. دیوار یکمی تمیز شد. یکهو آدمچه هه دستهایش را آورد جلو تا من را بگیرد.ترسیدم. کوبیم روی دستش. تندی از پرده رفتم بالا. یکهو در اتاق باز شد. مامانآدمچه هه آمد تو. چشمش افتاد به دیوار. خوش حال شد؟ نشد. یک جیغ وحشتناک کشید.پرده را پیچیدم دورم. مامانه گفت : چه کار کردی؟

آدمچه هه گفت: من نکردم، اون کرد!

از لولو ها پررورتر بود. سرم را از لای پرده آوردم بیرون . گفتم:دروغ می گوید. خودش کرد

مامانه دستش را زد به کمرش. چشمهایش باز باز شده بود. ترسناک نشدهبود؟ شده بود. آمد جلو گفت: کار تو بود؟

قلبم ترسیده بود. از توی سینه ام می دوید توی پایم ، می دوید تویدستم ، می دوید توی کله ام.

مامانه داد زد : حسابت را می رسم. ببین زندگیمو به چه روز انداختی؟

گفتم: مـ مـ من نکردم!

پرده را تکان داد تا من بیفتم. گفت : نکند فکر میکنی حرفت را باورمیکنم؟

چسبیدم بالای پنجره. گفتم : بـ بـ باور کن مامانش؛ یک لولوچه بیخاصیت نمی تواند از این کارها بکند

یکهو مامانش پرید بالا تا من را بگیرد. قلبم آمد توی دهنم. می خواستفرار کند. دهنم را کیپ بستم. پریدم توی بخاری. یکهو صدای مامان لی لو پیچید تویاتاق: لوووووولوووووو چه ی بی خاصیت!

بعد هم دمم را گرفت و کشید توی لوله ی بخاری



خودنویس:

متنی که خوندید مربوط میشه به مجله ایی که برا برادرزاده ام میاد

چون ازش لذت بردم گذاشتم اینجا

تا دور همی کودک درونمون لذت ببره

اگه بچه های خوبی باشید ادامشو هم میذارم :))

برچسب: نویسنده: حسن تاريخ: جمعه 22 فروردين 1393 ساعت: 23:23

صفحه بندی