کامپیوتر-computer-hac-spss-autocad-فناوری--کتاب3d max

من یه لولوچه ی واقعی بودم؟ نبودم. لولوچه ی واقعی خیلی ترسناک بود. منهم میخواستم ترسناکِ ترسناک باشم.
دم غروب ، روی دیوار پهن شدم. یک آدمچه از ته کوچه می آمد. مامان لی لوزد پسِ قلبم و گفت : ببینم چه کار میکنی لولوچه ی بی خاصیت!
آدمچه هه از جلوی من رد شد. نرفتم دنبالش؟ رفتم. خیز خیز ، رفتم. یکهوآدمچه هه یک پایش را برد بالا و یک پا. یک پا رفت. من خوشم نیامد؟ آمد. من هم دلم خواستیک پایی بروم . ولی پاهایم با دستهایم قاطی پاتی شده بود. می دانستم پاهایم کدام است؟نمی دانستم. همه دست و پاهایم را بردم بالا. دمم را گذاشتم زمین و روی دمم ، دینگ دینگپریدم. خیلی کیف نمی داد؟ می داد.
آدمچه هه رفت توی مغازه. من هم رفتم. یک ادم گنده توی مغاره بود. آدمچههه گفت : آلوچه بده!
گفت آلوچه! من میدانستم آلوچه چیه؟ نه نمی دانستم. هرچی بود مثل لولوچهبود. حتما با لولوچه ها فامیل بود. آدمه ، یک کیسه ی آلوچه ، داد به آدمچه هه. آدمچههه از مغازه رفت بیرون. من هم رفتم. آدمچه هه کیسه را با دندانش گاز گرفت. بی چارهآلوچه! دندانش از دندان لولوچه ها ترسناک تر نبود؟ بود.دندان لولوچه ها قل قلی بود.تیز نبود. وقتی ما لولوچه ها می خواهیم چیزی را گاز بگیریم ، دندانهایمان توی دهانمانقل می خورد ؛ می رود این ور ، می رود آن ور.
یکهو آدمچه هه گوشه کیسه را مک زد. بعد گفت : هووووم! چه آلوچه ی خوشمزهایی!
چه کار ترسنـــاکی! درست است که ما لولوچه ها ترسناک بودیم ؛ اما ما آدمچهها را که نمی مکیدیم.
آدمچه ی بدجنس داشت آلوچه ی بدبخت را می خورد. پریدم روی پایش. با همهدست هاو پاهایم ، پاچه اش را سفت گرفتم. آدمچه هه جیغ رد.
هی پایش را تکان تکان داد داد تا من بیفتم. من افتادم؟ نیافتادم. دستها و پاهایم را پیچاندم دور پایش. من دیگر یک لولوچه ی بی خاصیت نبودم. من داشتم یکآلوچه ی بدبخت را نجات می دادم.
آدمچه هه خواست بدود.نتوانست.تالاپ، افتاد زمین. کیسه از دستش افتاد.من ولش نکردم؟ کردم. خیزیدم روی زمین. تندی کیسه را برداشتم. آدمچه هه زد زیر گریه.آدمچه هه داد زد :مـــامـان!
با همه دست و پاهایم خیزیدم طرف خانه. باید به مامان لی لو و بابا لولالنشان می دادم که لولوچه ی زرنگی شده بودم.
رسیدم. کیسه را نشانشــان دادم و گفتم :من این آلوچه ی بیچاره را از دستیک آدمچه ی بدجنس نجات دادم.
مامان لی لو کیسه ی آلوچه را از من گرفت. اول به آن زُل زد، بعد به من.
یکهو قرمز شد و یکهو خال خالی شد و یکهو قرمز خال خالی شد و داد کشید: لولوچه ی بی خاصیــــــــت!
خودنویس:
خب بچه های عزیز اینم قسمت پنجمش!
نشون دادید که چقد بچه های خوبی هستید
*راستی یه سری نظر سنجی تو وب گذاشتم.بد نیست جوابشونو بدید
برچسب:
نویسنده: حسن