خرید بک لینک

اگر صدایت نبود، زمستانم بهار نمی شد.

صدایم کن که از کابوس اتفاق برهانی ام.

صدایم کن که از من، جز سایه ای در نمورگاه زندگی نمی ماند.

صدایم کن تا زلال ِ گفتن ات، آب خضراین روزگار باشد؛ روزگاری که ایمان نمیآورد کسی به اعجاز.

صدایم کن که سرمای ِ سوزان ِ زمستان ِ غربت، دیری است بهار را به سطور سفیدکتابها تبعید کرده.

صدایم کن که برایت بگویم شمس گریبانم را رها نکرد؛ که افسانه اش کرده ام.

صدایم کن که صدایت نی نامه آغاز طراوت و طهارت است.

تفسیر کن آیه های بودن را.چه، آن کس که پریشیده نگاهی، و صدایی نباشد، آن کهدلش از تپش دیداری بی انتظار محروم باشد،نه زنده است.

صدایم کن تا بازگردم به کودکی. مرا از قفس سالهای دو رقمی برهان.

خرابم چون بم در هوای لال شدنم، هر گاه که صدایم می کردی.

صدایم کن. این سرشکهای سرخ، نشان از ذوب شدن یخبندان نبودنت می دهد در آسمانیکه ابرهایش،پنجه به چهره زهره کشیده اند.

صدایم کن که زمستان تنها لحظاتی بابهار فاصله دارد.

برچسب: نویسنده: حسن تاريخ: جمعه 22 فروردين 1393 ساعت: 23:23

صفحه بندی