خرید بک لینک

داستانواقعی ، دخترخاله و پسرخاله ای بودن که از بچه گی با هم بزرگ شدن و اسمشونرو هم بوده واسه ازدواج دختره اسمش مریم بوده پسره هم جواد ، جوادو مریمخیلی همدیگه رو دوست داشتن جوری که هر روز باید همدیگه رو میدیدن جوادهمیشه مواظب مریم بود و اگه کسی مریمو اذییت می کرد اون پشتشو میگرفت حالاهر کی باشه چه مادر مریم چه پدر یا داداشش باشه یه دفه خانوم معلم مریموتنبیه کرده بود جواد هم فهمیده بود و معلم مریمو با سنگ زده بود ، اگهپارک میرفتن باید با هم میرفتن اگه جواد میرفت تو مغازه چیزی بگیره برامریم هم میگرفت حتی عروسک هم براش میخرید مریم هم همینطور ، هیچکدومشون همپولدار نبودن و در یک سطح بودن ، این دوتا با هم بزرگ شدن و دبیرستانو باهم تموم کردن و اینجا بود که طرز فکرها عوض میشه و سختیهای زندگی رو درکمیکنن طوری که رو عشقهاشون هم تاثیر میذاره مریم دختر قشنگی شده بود جوادهم واسه خودش مردی شده بود جواد هم کار میکرد هم درس میخوند مریم هم محکمدرس میخوند تا دانشگاه قبول بشه از قضا مریم دانشگاه قبول شد ولی جوادقبول نشد اینجا بود که دانشگاه بین دو تا عاشق فاصله انداخت قرار شده بودبعد از دبیرستان عقد کنن ولی مریم هی عقدو عقب مینداخت......................

بقیه داستان در ادامه مطلب..........لطفا به ادامه مطلب بروید.......

برچسب: نویسنده: حسن تاريخ: جمعه 22 فروردين 1393 ساعت: 23:24

صفحه بندی