آغوش خواستم... گفت : " ممنوع است" بوسه خواستم... گفت : " ممنوع است "نگاه خواستم... گفت: " ممنوع است " نفس خواستم... گفت : " ممنوع است " ...حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه ، با یک بطری پر از گلاب ، آمدهبر سر خاکم و به آغوش می کشد با هر چه بوسه ، سنگ سرد مزارم را و چهناسزاوار عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده ، نگاه می کند و در حسرتنفس های از دست رفته ، به آرامی اشک می ریزد
برچسب: نویسنده: حسن تاريخ: سه
شنبه
26 فروردين
1393 ساعت: 13:01